|
داستانهای جذاب یکشنبه 03 اردیبهشت 1391 :: 17:08 :: نويسنده : ferferi
آدم آهنی و شاپرک اگرچه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع میشدند و تماشایش می کردند. آدم آهنی یکی از بهترین و جذاب ترین وسایل بود . بچه ها و بزرگترها چندین مرتبه به طرفش می آمدند و حرکات جالب بازوان آهنینش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجب نگاه می کردند . آدم آهنی سر و بازوانش را تکان می داد همچنین میتوانست به سوالاتی که از او میشد جواب بدهد . البته نه به هر سوالی، بلکه فقط به سوالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود. بازدید کنندگان باید از سوال شماره ی ١ شروع میکردند. اسم شما چیست؟
_اسم من . . .تروم . . .است .
بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلا خوشت نمی آید؟ _از . . . همه بیشتر . . .روغن را . . .دوست دارم . . .و از بستنی با مربای زرد آلو . . .بدم می آید ! شما برای انجام دادن چه کاری درست شده اید ؟ _من . . .باید . . .هر کاری را . . . که برایش . . . طراحی و برنامه ریزی . . .شده ام . . .انجام دهم ! بعد سوال آخر پرسیده میشد . برای ما چه آرزویی داری؟ _برای شما . . .آرزوی سلامتی و شادی . . .دارم ! این جمله ی آخر را در حالی که پای چپش را با خوشحالی به زمین میکوبید و از شدت برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه در می آمد میگفت . یکی از شبها شاپرکی از پنجره به داخل نمایشگاه آمد . نور نارنجی رنگ چشم تروم توجه او را به خود جلب کرد . شاپرک بالش را بر چشم شیشه ای تروم کشید و با نا امیدی گفت : وای چه نور سردی ! آدم آهنی میخواست بگوید این روشنایی نیست ، چشم من است ! ولی فقط توانست جواب شماره ی ١ را بگوید : اسم من . . . تروم . . .است . شاپرک گفت : جدا ؟ من هم یک شب پره هستم . اسم من بال بالی است. آدم آهنی ادامه داد: از همه بیشتر. . .روغن را . . .دوست دارم! شاپرک در جواب گفت : من بیشتر از همه گاز زدن برگهای جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن را نچشیده ام . آیا تو برگ بلوط دوست داری ؟ اگر بخواهی میتوانم تکه ای از آن را برایت بیاورم .
ادامه مطلب ... پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: 20:59 :: نويسنده : ferferi
رئیس اداره بهداشت مدارس: دانشآموزان روستایی نسبت به دانشآموزان شهری از سلامت روان بیشتری برخوردارند.
پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: 20:43 :: نويسنده : ferferi
![]() ![]()
پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: 20:16 :: نويسنده : ferferi
پنجشنبه 13 بهمن 1390 :: 14:47 :: نويسنده : ferferi
يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند . وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند . سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .
ادامه مطلب ... دوشنبه 10 بهمن 1390 :: 20:05 :: نويسنده : ferferi
یکشنبه 25 دی 1390 :: 12:54 :: نويسنده : ferferi
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . ادامه مطلب ...
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||||
|
|
|||||