داستانهای جذاب
پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:59 ::  نويسنده : ferferi

 

رئیس اداره بهداشت مدارس: دانش‌آموزان روستایی نسبت به دانش‌آموزان شهری از سلامت روان بیشتری برخوردارند.

 


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:50 ::  نويسنده : ferferi


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:43 ::  نويسنده : ferferi

 

 

 


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:28 ::  نويسنده : ferferi




 



پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:16 ::  نويسنده : ferferi



پنج‌شنبه 13 بهمن 1390 :: 14:47 ::  نويسنده : ferferi

 

يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

 وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند .

سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .


پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بياور .

 
پسرك
اول قبول نكرد ، ولي پدر برايش توضيح داد كه ما بدون دربازكن نمي توانيم قوطي ها را باز كنيم و چيزي بخوريم و صبر مي كنيم تا تو برگردي . ما به تو قول مي دهيم.


پسرك با ناراحتي به راه افتاد

   

 

گردش لاک پشت ها

 

 

 




ادامه مطلب ...
دوشنبه 10 بهمن 1390 :: 20:05 ::  نويسنده : ferferi

 


 

 


سه‌شنبه 27 دی 1390 :: 17:03 ::  نويسنده : ferferi


یکشنبه 25 دی 1390 :: 12:54 ::  نويسنده : ferferi

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .




ادامه مطلب ...
یکشنبه 25 دی 1390 :: 12:47 ::  نويسنده : ferferi

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
 




ادامه مطلب ...

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران