داستانهای جذاب
پنج‌شنبه 22 تیر 1391 :: 16:16 ::  نويسنده : ferferi

تاجر میمون

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای

خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند

اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و

مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد

میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار

پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط

روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم
 
کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند

و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

 

 

 




ادامه مطلب ...
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: 16:26 ::  نويسنده : ferferi


گروهی قورباغه از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون چاله ای
 عمیق افتادند .

وقتی که قورباغه های دیگر دیدند که چاله خیلی عمیق است گفتند :

 شما حتما "خواهید مرد".

دو قورباغه سعی کردند از چاله بیرون بپرند. قورباغه ها مرتب فریاد می زدند :

بایستید شما خواهید مرد .

 سرانجام یکی از قورباغه ها
به آنچه قورباغه های دیگر می گفتند اعتنا کرد و

 نا امید دست از تلاش کشید و به زمین افتاد و مرد .

قورباغه دیگر به سختی و با تمام توان به تلاش خود ادامه داد .

عکس هایی از محبوب ترین نوشیدنی پرو (آب قورباغه)






ادامه مطلب ...
یکشنبه 03 اردیبهشت 1391 :: 17:08 ::  نويسنده : ferferi

آدم آهنی و شاپرک                                                                         اگرچه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع میشدند و تماشایش می کردند. آدم آهنی یکی از بهترین و جذاب ترین وسایل بود . بچه ها و بزرگترها چندین مرتبه به طرفش می آمدند و حرکات جالب بازوان آهنینش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجب نگاه می کردند . آدم آهنی سر و بازوانش را تکان می داد همچنین میتوانست به سوالاتی که از او میشد جواب بدهد . البته نه به هر سوالی، بلکه فقط به سوالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود. بازدید کنندگان باید از سوال شماره ی ١ شروع میکردند.

اسم شما چیست؟

_اسم من . . .تروم . . .است .

بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلا خوشت نمی آید؟

_از . . . همه بیشتر  . . .روغن را . . .دوست دارم . . .و از بستنی با مربای زرد آلو  . . .بدم می آید !

شما برای انجام دادن چه کاری درست شده اید ؟

_من  . . .باید  . . .هر کاری را . . . که برایش  . . . طراحی و برنامه ریزی  . . .شده ام  . . .انجام دهم !

بعد سوال آخر پرسیده میشد .

برای ما چه آرزویی داری؟

_برای شما . . .آرزوی سلامتی و شادی . . .دارم !

 این جمله ی آخر را  در حالی که پای چپش را با خوشحالی به زمین میکوبید و از شدت برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه در می آمد میگفت .

 یکی از شبها شاپرکی از پنجره به داخل نمایشگاه آمد . نور نارنجی رنگ چشم تروم توجه او را به خود جلب کرد . شاپرک بالش را بر چشم شیشه ای تروم کشید و با نا امیدی گفت : وای چه نور سردی !

 آدم آهنی میخواست بگوید این روشنایی نیست ، چشم من است ! ولی فقط توانست جواب شماره ی ١ را بگوید :

اسم من . . . تروم . . .است .

شاپرک گفت : جدا ؟ من هم یک شب پره هستم . اسم من بال بالی است.

آدم آهنی ادامه داد: از همه بیشتر. . .روغن را . . .دوست دارم!

 شاپرک در جواب گفت : من بیشتر از همه گاز زدن برگهای جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن را نچشیده ام . آیا تو برگ بلوط دوست داری ؟ اگر بخواهی میتوانم تکه ای از آن را برایت بیاورم .

 

 

 




ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:59 ::  نويسنده : ferferi

 

رئیس اداره بهداشت مدارس: دانش‌آموزان روستایی نسبت به دانش‌آموزان شهری از سلامت روان بیشتری برخوردارند.

 


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:50 ::  نويسنده : ferferi


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:43 ::  نويسنده : ferferi

 

 

 


پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:28 ::  نويسنده : ferferi




 



پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 :: 20:16 ::  نويسنده : ferferi



پنج‌شنبه 13 بهمن 1390 :: 14:47 ::  نويسنده : ferferi

 

يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

 وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند .

سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .


پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بياور .

 
پسرك
اول قبول نكرد ، ولي پدر برايش توضيح داد كه ما بدون دربازكن نمي توانيم قوطي ها را باز كنيم و چيزي بخوريم و صبر مي كنيم تا تو برگردي . ما به تو قول مي دهيم.


پسرك با ناراحتي به راه افتاد

   

 

گردش لاک پشت ها

 

 

 




ادامه مطلب ...
دوشنبه 10 بهمن 1390 :: 20:05 ::  نويسنده : ferferi

 


 

 


 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران